
دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را.
پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب روبه پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی . پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید. اما باز هم خندید.
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطتراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد. روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !
چرا از مرگ می ترسید ؟!
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟!
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟!
مپندارید بوم نامیدی باز ..ز بام خاطر من می کند پرواز..
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است ..
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است ...
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی ارد ؟؟؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس اسودگی از
رنج هستی نیست ؟؟
مگر افیون افسون کار نهال بی خودی را در زمین جان
نمی کارد؟؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند..
اگر درمان اندوهند ..خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را ارامشی جاوید.
در این دوران ..که هر کس زر در ترازو زور در بازوست...
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید..که کام از یکدگر
گیرند و
خون یکدگر ریزند..
چرا از مرگ می ترسید؟؟؟؟؟؟؟؟
